امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

امیر علی گل گلاب مامان

گل گلاب کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گل گلابم کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟     یه روز بعد از ظهر من داشتم واسه عزیزک شیر بسسکویت آماده می کردم. عزیزک و سپردم به باباش. با هم تلویزیون تماشا می کردند. اومدم که بدم بخوره دیدم نیست. صداشم نمی اومد. همه ی  اتاق ها رو دیدیم نبود. آخه الان سرعتش خیلی زیاد شده. خوب که دقت کردیم یه صدای خیلی کوچیک مثل راه رفتن روی سرامیکای آشپزخونه شنیده می شد. اصلا فکر نمی کردم زیر میز باشه. با این حال یه نگاه کردم دیدم اونجاست. نمی دونم این فسقلی چطوری از لای صندلی ها رفته بود اونجا. حالا مگه می اومد بیرون. همونجا روی زمین گرفت خوابید. با کلی قربون صدقه تازه حالا عقب عقب می رفت. دیگه هر جوری بود آوردیمش بیرون.    ...
24 اسفند 1392

جشن کودک

  جشن کودک   چند وقت پیش جشن کودک محمد مهدی نوه ی دایی ام بود. نمیدونستم امیر علی و ببرم یا نه. آخه هوا خیلی سرد بود. بردمش عزیزمو بهش خیلی خوش گذشت. البته اولش کپ کرده بود. نه می خندید و نه چیزی می گفت. اما کم کم خوشش اومد. امیر علی بچه ها رو خیلی دوست داره و این برای من واقعا جالبه.       مثلا این عکس امیر علی در سه ماهگی خونه ی عزیزمه بین بچه های فامیل.      قربونش برم عسلی کلی ذوق کرده بود. تازه این اولین باره که اونجا رفته. کلا گل گلاب خیلی غریبی نمی کنه. خیلی اهل تنوعه حالا توی هر چیزی. فقط بعضی وقتها که بابایی حمیدشو دیر به دیر می بینه یا دیر بغلش می ...
24 اسفند 1392

آخ جون عید اومده

                                                                                         کم کم داره عید می شه                                                      خیلی خوشحالم                      ...
24 اسفند 1392

اولین محرم

ماه محرم   این اولین باره که عزیزم در مراسم بزرگ شیرخوارگان حسینی در روز تاسوعا شرکت می کنه. امروز امیر علی عسلی دقیقا شش ماهشه. تقریبا از یه ماه پیش من و مهدی تصمیم گرفتیم گل گلابو به این مراسم ببریم. در واقع برای سلامتی عزیزم نذر کردیم. دیروز عمه اش براش لباس علی اصغر گرفت. صبح هوا سرد بود. لباس سرهمی سفیدشو تنش کردم و بعد پارچه های سبزو بهش پوشوندم. رفتیم دنبال مامان. مثل همیشه آماده بود. اول رفتیم مسجد صادقیه. اونجا خیلی شلوغ بود. در مسجد بسته بود و مجبور بودیم تو خیابون واستیم. بعد از ده دقیقه از اونجا رفتیم یه مسجد دیگه در فین که اسمش یادم نیست. مسجد قشنگیه البته فکر کنم زیارته یه بزرگیه. اینقدر شلوغ بود که توی حیاط نش...
21 اسفند 1392

پارک

  پارک بزرگ شهر       اینجا امیر علی عسلی برای اولین بار اومده پارک. چندتا بچه مشغول بازی اند.                                          از صدای هیاهوی بچه ها به شوق می آدو خیلی سریع به سمتشون بر می گرده. براشون  دست تکون می ده  و با گفتن "دش دش " جلب توجه می کنه.                                                        &nbs...
18 اسفند 1392

داستانی از یک درس مهم زندگی

داستانی از یک درس مهم زندگی       یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!  در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!  پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از ...
15 اسفند 1392